من یک معلمم 5

پایم را که از خانه بیرون میگذارم سرمای سرد و خشک که با نفسم از بین شالی که دور صورت و گردنم بسته ام، دماغم را میسوزاند. اولین قدم را که میگذارم یخ های بسیار سرد شده که در اثر بارش برف پریروز و گرم شدن موقتی ظهر دیروز و سرمای شدید شب گذشه به وجود آمده است، خش خش خود را آغازمیکنند. ناخوداگاه احساس سر خوردن بهم دست میدهد. میدانم اصطحکاک زیر کفشم با یخ ها آنقدری است که سر نخورم ولی طبق عادت راه رفتن در سرما بسیار با احتیاط قدم میگذارم. احتیاط اضافیم مرا به خنده وا میدارد. چه مزخرف است که میدانی سر نخواهی خورد و اینطور مثل من راه میروی.د
قدم ها را تا خیابان ادامه میدهم که کم کم تصاویر آشنای همه ساله در ذهنم تکرار میشوند. باید پایین را نگاه کنم چون دیگر اصطحکاک هم کمتر از آن است که به راحتی بشود راه رفت. بچه های زیر و درشت، هر یک مسیر خود را به طرف مدرسه ی خودش گرفته اند و سر به زیر و آرام، بدون اینکه حتی با بغل دستی همیشگی خود حرفی بزنند راه میروند. بخار دهانشان هم به محض خارج شدن از دهانشان ناپدید میشود و این نیز نشان از سردی بیش از حد هوا دارد. هر از گاهی هم آدم بزرگ ها را میبینی که کمی سیاهتر دیده میشوند و همان راه همیشگیشان را پیش گرفته اند. ناراحت و عصبانی از اینکه قدمهایشان را نمیتوانند طبق عادت معمول بیندازند.د
من هم همان راه سالیان گذشته ام را میروم. همان مسیر همیشگی از خانه تا مدرسه ام. احساس خوبی دارم. برف صاف زیر پایم مرا برای یک سر خوردن جانانه اغفال میکند. پاهایم هم ناخوداگاه سرعت میگیرند و آماده دویدن برای سر خوردن های همیشگیم روی برف میشوند. به سختی جلوی پاهایم را میگیرم و باز با احتیاط بسیار و زور زیاد برای حفظ تعادلم سرعتم را کم میکنم.د
همه چیز آماده است. برفی که از دیروز آنقدر لاستیک ماشینها رویش سر خورده که مثل شیشه صاف شده، کفش های من هم که خیلی وقت است میپوشمشان و کف آنها کمی صافتر از آن است که نگذارد فاصله زیادی را سر بخورم. تازه آن ماشین بزرگ و مزخرف شهرداری هم که ماسه و نمک میپاشد و برف های صاف شده را خراب میکند خواب مانده و نیامده. اما من باید جلوی خودم را بگیرم و سر نخورم.د
من دیگر یک معلمم.د

من یک ترک زبانم

در یکی از پاتوق هایم مطلبی با بهتر است بگویم مطالبی (+) دیدم. این نوشته را نه به عنوان جواب به آن مطالب و نظراتش، بلکه به عنوان دلنوشته ای مینویسم. شاید شبیه به یک جمع بندی برایم را نیز داشته باشد.
در نقاط مختلفی از ایران همچون تعداد نواحی بیشماری از جهان مردم ترک زبانی زندگی میکنند که تعداد دقیقی از آنها را در هیچ منبع آماری ندیده ام ولی با یک حساب سر انگشتی شاید بتوان عدد 25 تا سی ملیون نفر را برایشان حدس زد. (کمتر یا بیشتر)د
ایران کشوریست پهناور که زبان رسمی آن فارسی است که متشکل از قومیت هایی با زبانهای غیر فارسی از جمله ترکی و عربی و ... است.د
قومیت ترک زبان ایران (میگویم ترک زبان و کاری با نژاد آنها ندارم) با بعضی کشور همسایه خود( ترکیه و آذربایجان) اشتراک زبانی دارد. (در این دو کشور زبان رسمی ترکیست) اما به خاطر ویژگیهای جغرافیایی، ترک زبانان ایران از لهجه و گویش متفاوتی نسبت به دو کشور مذکور برخوردارند. تاکید میکنم که تفاوت در لحجه و گویش است نه در زبان!د
در تاریخ 200 ساله اخیر ایران اگر بنگریم، به مبارزات ریز و درشت متفاوتی از طرف افراد و گروه ها و گروهک ها و بعضا شهر های مختلفی در ایران بر میخوریم که موضوع زبان ترکی دارد و شکل های مختلفی از جمله: جدایی طلبی قسمت ترک نشین (موسوم به آذربایجان)، درخواست به رسمیت شناختن زبان و ادبیات ترکی، درخواست مجوز برای چاپ و نشر به زبان ترکی، درخواست مجوز برای آموزش زبان و ادبیات زبان ترکی در مناطق ترک نشین به همراه زبان های فارسی و عربی و انگلیسی و بعضا فرانسه و ارمنی، اعتراض به توهین های احتمالی از طرف مسئولین یا نهاد ها یا نشریات غیر ترک (بعضا وابسته به حاکمیت) به مردم ترک زبان یا زبان ترکی و ...د
من هم یک ترک زبانم و یکی از علایقم یادگیری، صحبت، نوشتن و خواندن زبان مادریم است. به خصوص از آن موقع که فهمیده ام در معیار های زبانشناسانه زبان ترکی به عنوان یک زبان بسیار قدرتمند (سومین زبان پر استفاده جهان) و با ادبیات مدرن بسیار قدرتمند محسوب میشود و شاید بیشتر از آن موقعی شروع شد که حیدربابایه سلام شهریار را توانستم خودم بخوانم.د
در دانشگاه که بودم، چند نفری بودند که بسیار از زبان ترکی و مظلومیتش در ایران حرف میزدند و من هم میشنیدم (فقط میشنیدم) ولی بد حادثه آجا بود که بعضا کلمه هایی همجون جدایی و شوونیست و پانترکیست و پیشه وری میشنیدم که دیگر تاب نمیاوردم و امکان داشت باعثش ترک جمع (اگر سعادتمند بودم) یا بعضا مشاجره و در اندکی مواقع چند مشت و سیلی بر صورت نازنینم باشد.د
من ایران را دوست دارم. ایران کشور من است. برایش مبارزه میکنم. برای تمامش.د
به خاطر سوالهایی که برایم پیش می آمد، بسیار در تاریخ ایران و دانش نامه ها و منابع ریز و درشت اینترنتی درباره زبان ترکی و نژاد ترک و ایران و آذربایجان و پرچم و کشور و ... و ... مطالعه میکردم. هیچ منبعی را هم به طور مطلق قبول یا رد نمیکردم و هیچ حرفی را نیز ناشنیده رها نمیکردم.د
هر چهار مهارت زبان ترکی (نوشتن، خواندن، حرف زدن، شنیدن) را با تفاوت لهجه ای و گویشی محدود یاد گرفتم و در همین راستا بود که به دو الفبا یا خط در زبان ترکی برخوردم.(عربی یا فارسی و لاتین) البته در هر دو نیز شاخه های مختلفی دیدم. باز بسیار تحقیق کردم که کدامیک به لحاظ زبانشناسی درست تر یا بهتر یا مناسبتر است و از آن لحاظ که رشته دانشگاهیم نیز همان بود از اساتیدم نیز کمک گرفتم.د
حروف فارسی برای نوشتن زبان ترکی (با صامت ها و مصوت هایی که دارد) هیچ خوب نیست. به سختی میشود کلمات را نوشت و به لحاظ جغرافیایی هم محدود به قسمت بسیار کوچکی میشود. برای همین حروف لاتین را برای خواندن و نوشتن مناسبتر دیدم و آموختمش.د
اما ماجرا از آنجا شروع شد که متوجه مبارزاتی زیرزمینی شدم که تا آنجایی که من موفق میشدم بشنوم، مبارزه! برای اجازه آموزش زبان و ادبیات ترکی به صورت واحد درسی در مدارس مناطق ترک نشین ایران بود. بسیار منطقی دیدم. اما هر جا که خواستم صحبتی درباره این مقوله بکنم یا ترسیدند و آرامتر صحبت کردند و یا مرا پانترکیست! نامیدند. نمیتوانستم بفهمم که چطور میشود با یک خواسته ی کاملا معقول وابسته به گروه یا گروهکی کاملا افراطی با کارهایی نامعقول شوم.د
صحبت از شباهت بود. اینکه همان فرقه یا گروه نیز همین مطالبه را دارند که من درباره اش حرف میزدم. برایم خنده دار بود که چطور همه ی اطرافیانم با وجود شباهت حرف کاملا معقول من به قسمتی از حرف های یک فرقه کاملا مردود، حرف های من را نیز یا نمیشنوند و یا قبل از شنیدن جبهه میگیرند. این اتفاق در خیلی از محافل و توسط خیلی از افراد حتی روشنفکر نیز می افتاد. شبیه به همین مسئله درباره حروف الفبایی (لاتین) که در نوشته های ترکیم استفاده می کردم و یا تواناییم در حرف زدن یا نوشتن لهجه های دیگر زبان ترکی (از جمله استانبولی و آذربایجانی و ترکمن) و یا حتی در آهنگ های ترکیه و آذربایجانی که گوش میکردم رخ میداد و همه گواهی میشد به پان ترکیست شدن خود من. ( که خدا شاهد است نبودم و نیستم و نخواهم بود.)د
همین اواخر که درمطلب همان دوست بزرگوار و گرانقدرم که یکی از گواه های نا سالم بودن (پان ترکیست بودن) بعضی هویت طلبان استان زنجان را استفاده از حروف لاتین نوشته بود. د به همان اندازه مسخره است که من بگویم: من یک مسلمان زاده هستم پس من هم در آینده رئیس جمهور آمریکا خواهم بود. د
این شباهت در خواسته یا استفاده از یک حروف خاص برای زبان هیچ دلیلی برای وابسته بودن نیست و نباید باشد. اگر آنطور بود که باید تمام مسلمانان را به خاطر گروه طالبان از روی زمین محو میکردیم و هر کس را که کلمه الله به زبان می آورد عضو گروه جند الله میدانستیم و خونش را میریختیم. د
های رفیق! کمی انصاف ... د
.
.
.
پ. ن: این هم آپ. حالا دندت نرم بشین و بخوان! مخصوصا که این آپ آنقدر بزرگ شد که آن آسفالت رفت آن پایین مایین ها که دیگر دیده نشود.د
پ.ن2: به خدا قسم از انتقاد درباره هیچ کدام از جمله های این نوشته ام ناراحت نمیشوم. بعدا نگویی پان ترکیست است! د
پ.ن3: باز هم در این باره حرف هست...د

من هم آسفالت را دوست دارم

من یک معلمم 4

کلاس دوم راهنماییست
باید درس 2 زبان انگلیسی را تمام کنیم
گرم صحبت و نوشتن پای تخته و دلقک بازی و نمایش بازی کردن و تلفظ کلمات و تکرار جمله ها و فلش کارت و ... هستم
نمیدانم چرا دخترهای کلاس حواسشان به من نیست
صدایم را بالا و پایین میکنم، جمله های آشناتر را میگویم، چند فلش کارت را که بچه ها دوست دارند بیرون میآورم نخیر. اینها یک چیزیشان شده. دختر هابیرون پنچره را نگاه میکنند و پسر ها با لبخند دختر ها را
مگر آن بیرون چیست؟!! بدون جلب توجه و حین ادامه درس دادنم کنار نیمکت ها قدم میزنم تا شاید بفهممم چه شده حتمن یکی آن بیرون هست! با این وضع نمیشود درس داد! همین چند دقیقه پیش استراحت دادم. موضوع جدیست. بیخیال. باید به بهانه گرفتن صدایم باز بگویم 2 دقیقه استراحت... اهو اهو اهو
...
کلاس سوم راهنماییست. آن پسر چرا اینطور شده؟!! هی اجازه بیرون رفتن میخواهد. اصولا درس را که نمیخواند ولی به هرحال میدانم برای آب خوردن بیرون نمیرود. انگار منتظر اتفاقی در بیرون کلاس است. اجازه که میخواهد همه حواسشان با لبخند به او پرت میشود. -کمی تحمل کن تا وقت استراحت بین درس برسد بعد برو بیرون. کمی ادا در میآورم تا بچه ها معنی این لغت را از ادا هایم بفهمند. رو به تخته که میکنم آن پسر خیلی سریع از کلاس فرار میکند. چه شد؟!! لبخند میزنند
...
-ها رحیم تویی؟!! مگر خودت کلاس نداری؟ جلوی پنجره نایست. بچه ها حواسشان پرت میشود. درس را ادامه میدهم. باید جای دو نفر یک مکالمه اجرا کنم. این دختر ها ... - ها پس آن مزاحم همیشگی رحیم است. از دختر ها با جدیت میخواهم دیگر بیرون را نگاه نکنند. باید بفهمم چه شده... مکالمه را اجرا میکنم و عمدا پشت به دختر ها می ایستم... وسط حرفم یکهو به دخترها نگاه میکنم. اِ... همان دختر شاگرد اول سال قبل کلاس دارد با رحیم پشت پنجره با لبخند و اشاره حرف میزند. همه هم حواسشان همانجاست... یعنی رحیم... نمیتوانم حرفی بزنم. حرفی ندارم که بزنم. پس تمام پشت پنجره همان رحیم است. هر زنگ همین قضیه پشت پنجره
...
آن دختر حیف است. رحیم ضریب هوشی بسیار ضعیفی دارد. آن دختر گلوله استعداد است. سال پیش آنقدر انرژی برایش گذاشتم... رحیم هم که تقصیری ندارد. اولا قربانی بارداری سر پیری مادرش شده و دوما به خاطر ضربه شدیدی که در بچگی به سرش خورده آنقدر خنگ شده
به هر حال اشتباه است
اشتباه؟!! چرا
کی یکی دیگر را دوست دارد. خودت هم میدانی چقدر این دوست داشتن معصومانه و پاک است. پشت پنجره هم که... نمیدانم
...
رحیم؛ همان پسر کند ذهن کلاس سوم با آن دختر تیز هوش کلاس دوم همدیگر را دوست دارند. رحیم همه ی زنگ ها تنها به فکر این اس که برود جلوی پنجره کلاس دوم و معشوقش را ببیند. آن دختر هر لحظه منتظر دیدن دوستدارش جلوی پنجره است. رحیم هر طور که شده باید از کلاسش خارج شود. یا با اجازه آب خوردن یا دستشویی یا مریضی یا تخته پاک کن یا فرار
...
این کار اشتباه است. این کار معصومانه و زیباست. آنان سن ازدواجشان است. دو نفر از همکلاسی های هر کدام ازدواج کرده اند. آن دختر حیف است. خوب دوستش دارد. آنان باید درس بخوانند. بقیه بچه ها حواسشان پرت است و من باید درس بدهم. رحیم سرش برود جلوی پنجره اش نمیرود. دختر به آن ابراز محبت تشنه است. اشتباه هم نیست. بچه های مدرسه تنها فکرشان آن دو شده. رحیم فکر ازدواج دارد. هر دختر در آن روستا بعد از ازدواج درس را ول میکند. آن دختر به هر حال ازدواج میکند. هر دو سن بلوغشان است. رحیم نه... آن دختر
...
من یک معلمم

قناری

نقاشی
مست کرده بود و میگریست
به آن سلاخ عاشق دل باخته بود.
.
.
.
پس نوشت:
این نوشته نگاهی به شعر احمد شاملوست
:
سلاخی میگریست
به قناری کوچکی دلباخته بود.

بهترین تصویر

در میان تمام اتفاقات زیبای پاییز، از همه زیباتر و دلنشینتر و آرام بخش تر برایم مهارجرت پرنده هاست
وقتی از بالای سر من عبور میکنند آن نقطه های کوچک بیشمار
دور میشوند و نزدیک
پایین میآیند و بالا میروند
تغییر مسیر میدهند
کیف میکنند
کیف میکنند
کیف میکنند
زیباست. بسیار زیباست
و زیباترین تصویر ذهنی من از آبان ماه است به خصوص اواسط آبان

عاشقانه

ای بابا
این دیوار آبی هم که لک داره
لک گفتم
یاد تو افتادم

bazen küçük bir an için...

Sevdım senı bır kere
başkasını sevemem
delı diyorlar bana
desınles deyışemem. desınler deyışemem
...
daha yolun başındasın deyışiırsın diyorlar
oysa sana çıkıyor bıldığım bütün yollar
...
sevgı anlaşmak değıldır neden sizde sevılır
bazen küçük bı an için ömür bile verılır
...
...
...
Teoman şarkılarından birisi

من یک معلمم3

همین دیروز بود انگار...کلاس دوم 3...نیمکت دوم کمی جلوتر از شوفاژ...طبقه دوم...مدرسه آیت الله خامنه ای. همان مدیر و همان معاون و همان معلمها در دفتر با همان ترکیب نشستن در دفتر...فقط یکی از معلم ریاضی های آن موقع، ناظم شده بعد از سالها دوباره ازهمان دروازه گذشتم. با همان استرسی که وقتی میدیدم بچه ها صف ایستاده اند و من دیر رسیده ام ولی اینبار از کنار صف با همان بی اعتنایی معلمهایم گذشتم و وارد دفتر شدم. بیشتر از همه معلم ریاضیم شکه شد... آقای احمدی سال بعد بازنشسته میشود. اصلا عوض نشده بود. دست دادم با همه معلم هایم و نشستم کنارشان!... همگی لبخند زدیم کلاس دوم 3 کمی ترتیب میزها عوض شده این بالا هم جایی برای میز معلم ساخته اند بیشتر دوست دارم ایستاده باشم و اگر خسته شدم کنار بچه ها روی نیمکت بنشینم تخته سیاه هم که وایت برد شده خوبیش این است که هنوز کتاب زبان ها از واژه بلکبرد استفاده میکنند آن بچه جای من نشسته... چقدر شبیه من است... شبیه آن روزهایم... یعنی من هم شبیه آقای عبدی شده ام؟!! باید خودم را معرفی کنم
Hello! I'm Soleyman Mohammadi
Your English teacher
...

من یک معلمم 2

درس هشتم درس زبان انگلیسی سال سوم راهنمایی مکالمه ای دارد با موضوع تصادف. من همیشه عادت دارم که از بچه ها به جز اجرلای خود مکالمه کتاب به صورت دو نفره میخواهم که تک تک کلمات و جمله های همان مکالمه را عوض کنند و برای خود و با نام ها و چیز های اطراف خود مکالمه ای در همان موضوع بسازند. همه مجبورند به این کار و برای هر درس از کتاب یک نمره مکالمه میدهم که مختص مکالمه خودشان است
همه بچه ها دو به دو آمدند و مکالمه هایشان را اجرا کردند. نمره شان را گرفتند و نشستند. رسید به آن دختر ته کلاس. (در آن روستا مدارس و کلاسها مختلطند) نامش را خواندم و خواستم که با دوستش بیاید پای تخته برای اجرای مکالمه هایشان. هیچ وقت درست درس نمیخواند. اصلا برای درس خواندن نبود که می آمد مدرسه. می آمد تا چند ساعتی در خانه نماند.افسردگی خاصی هم در چهره اش پیدا بود. من اینها را میدانستم. ولی از آنجا که روی مکالمه خیلی حساس بودم و بچه ها هم میداستند با انجام ندادن آن بسیار عصبانی میشوم(بیشتر عصبانیت هایم نمایشیست البت!) انتظار داشتم این یک کار را کرده باشد. اسمش را خواندم ولی دیدم هیچ جوابی نداد. دوباره بلندتر اسمش را خواندم فهماندم که باید جوابی بدهد. جواب که نیامد بلد شدم و به طرفش با همان عصبانیتم رفتم. -مگر اسم تو ... نیست؟ زود پاشو و مکالمه ات را اجرا کن. - نگو که انجام ندادی
دوستش میخواست جواب دهد اما از آنجایی که دخترهای مدرسه معمولا از حرف زدن در کلاس مختلط خجالت میکشند همیشه اسرار میکردم با هر کس که حرف میزنم خودش جوابم را بدهد. عصبانیتم را بیشتر کردم و بعد از کلی داد و فریاد مجبورش کردم پای تخته برود. از من خواست تا اینبار را بنشیند و نمرهنگیرد و حتی به صفر راضی شده بود ولی به خاطر تمام تکلیف ننوشتن هایش اینبار را کوتاه نیامدم
هی میخواست به من بفهماند که کاملا بلد است و نمیتواند اجرا کند. من هم فکر که فهمیدم بلد است و اجرا نمیکند دلیلش را خجالت کشیدن حدس زدم و دوباره پا فشاری برای اجرای مکالمه ای که میدانستم بلد است
اول مکالمه جمله ای هست که میپرسد حمید امروز کجاست؟ و آنها باید آن جمله را عوض میکدند و هر چه قدر بیشتر عوض میشد نمره بیشتری داشت
همین که اول کار دوستش ازاو به انگلیسی پرسید پدرت دیروز کجا بود، ماجرا را فهمیدم. تازه یادم افتاد که او چند سال پیش وقتی با پدر و مادرش در جاده میرفتند تصادف کرده اند و در همان تصادف و جلوی چشمانش پدرش را از دست داده. دلیل افسردگیش هم همان بود! دیگر نمیدانستم چکار کنم. دختر به سختی سر پا ایستاده بود و من نیز راهی پیدا نمیکردم که پیش بچه ها بگویم دیگر ادامه ندهند. بالاخره دوستش به دادم رسید و وقتی دید او نمیتواند مکالمه را اجرا کند دوباره با قسم به من گفت که او بلد است و چون مریض است، نمیواند امروز مکالمه اجرا کند. من هم از خدا خواسته همانجا با صدای بلند تحسینشان کردم و گفتم اصلا از طریقه اجرای مکالمه کتاب کاملا معلوم بود که ایندفعه خوب کار کرده اید. بشینید. آفرین. ولی اینبار نمره ای در دفتر برای این درستان نمیگذارم و هر نمره ای که برای مکالمه درس بعد گرفتید به این درس هم میدهم
وقتی لبخند بسیار ضعیف دختر را دیدم نفسی کشیدم و سعی کردم آن جلسه را بدون درس دادن ادامه دهم تا زنگ لعنتی بخورد. مگر تمام میشد آن زنگ

درباره من

عکس من
عموفیروز
شبیه به همون عروسکه شدم. اصلا فکر میکنم تبدیل به خود اون عروسکه شدم. همون عروسکی که همه عموفیروز صداش میکنن.
مشاهده نمايه کامل من

بشنوید

دوست داشتنی های دیگر

  • به نام خدا آن من ای که من فکر می کنم من ام من نیستم ...
  • *هیچ*‌وقت آسمان را در یک شب پر‌ستاره تماشا کرده‌اید؟ منظورم در تهران نیست که سال‌هاست شب‌هایش ستاره ندارد، در کویر کرمان، در بیایان‌های ایلام که روزها دا...
  • روز پائیزی تهران را یادم نرفته هنوز، از تخت طاووس تا امامزاده صالح برای پس دادن آن تسبیح و آخرش آن کنج غمگین کافه توت‌فرنگی. پیاده می رفتیم، یادت هست ؟ این...
  • [image: لويي آلتوسر] *اخيرا یکی از رفقا كتابي را به دستم رساند منتشرشده به سال 1358 با اين عنوان: لنين و فلسفه / لويي ...
  • سرم داره درد می کنه، گلوم داره تب می کنه، چشام پُر از سوزنه، پاهام انگار صد منه، آب از دماغم می یاد، سرفه به لبهام می یاد، هی سرما سرمام می شه، ل...
  • . . *زنگ زد، گفت یادته من بچه بودم تو هم نوجوون، تکنوازی سه تار داریوش طلایی رو گوش میدادی و به بیات اصفهانش که میرسید می گفتی گوش کن، گوش کن، چقدر قشنگه....
  • یکی قدیم‌ها گفته بود "هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید" و حالا زمانه عوض شده که حضرات! هرچه عقده و کینه داشته‌اند جمع کرده‌اند و انگار که با انتخابات به...
  • برای بار دوم در کمتر از دو ماه وبلاگم فیلتر شد. در حیرتم از این آستانه شکننده تحمل؛ یا که شاید اشتباهی شده باشد؛ نمی دانم ... در خانه سوم؛ چشم به راهم. مطا...
  • در پایان تمام *نابسامانیها* یک زنگ تنفس کم بود: ** *"ازدواج موقت را برای دبیرستانی‌ها توصیه می‌کنیم*" http://www....
  • * * *جانم جانم* *ديگه چه صيغه ايه كه راه انداختی* *اخه * *هرچی هم که بهت می گم * *بدم میاد از این قرتی بازیا* *نگو جانم* *انگار ...
  • گذر از جاده ها، همسفر خاطره ها خاطره ای خیالی، خیالی از غم و شادی سفر باید کرد تا که فهمید، شقایق زمان را باید که کاوید گام در ره فردا گذاشتن، هم نفس باد صبا...
  • خدایا سلام، نوکرتم! خدایا می شه لطف کنی از طریق یکی از ملائکت یا از طریق یکی از مقربین درگاهت به ما بگی چرا وضع ما اینطور شد؟ (ملائک مرتبط با عذاب و وحش...
  • نمی گویم از دیروز که حتا سایه ام را نیز بخشیدم و هر روز میکشم بر دوش ، آیینه یِ روزهایِ از یاد رفته را فردا کو ؟ که نتوان تاخت و نه توان پا پس.... بی...
  • ....... چقدر قشنگ صِدام می کنی! کاش می تونستم جوابت رو ندم تا تو باز هم صِدام کنی .کاش تو فقط صِدام می کردی و من فقط گوش می دادم. آخه تو خودت نمی دونی...
  • یه مدت نبودم شرمنده حالا باز دوباره امدم البته نمیخواستم بیام دیگه نمیخواستم چیزی بنویسم ولی خوب یه نفر یه حرفی زد از حرفش خوشم امد دوباره امدم که بنویس...

دوستانم

  • ها؟ چیه؟ نیستم؟ بابا کار دارم درس دارم بدبختی دارم ولم کنین کنکور دارم ای هوار
  • تا حالا عکس نداشتم اینجا این چند تا برا نشون دادن برف قیدار و امتحان اینکه بالاخره می تونم عکس بزارم تو وبلاگم یا نه بو بیزم حایاتین قاری بودا سیز ....
  • روي ميز، کنار فنجان قهوه، روي کتابي که جلد پشت آن تا شده نشسته ام. لابد، تنها، جلد کتاب است که سنگيني ام را حس مي کند. در کادرم دستان لرزان پسري است ...
  • نمی دانم!! آیا باز روزی تو را خواهم دید؟! آیا باز لحظه ای تمام وجودم را دربر خواهی گرفت؟! آیا باز از پشت پنجره اتاق که در هر فصلی به رنگ آن فصل در...

دانشگاه هنری ها

  • سلام فروغ جان می دانم نامه دوست داری این را با خواندن نامه هایت که به پرویز خان نوشته بودی فهمیدم.لطفا به دل نگیر من نه حوویت هستم که نامه های تو را از کشو...
  • این اصل عکسیه که این بغل گذاشتم ..توی روستامون ! با عرض معذرت از همه رفقای عکاس ! از کیفیت موبایل بیش از این نمیشد انتظار داشت ..">
  • پری خانم پیرزن فقیری بودکه همیشه درآرزوی داشتن یه زندگی خوب روزگارگذرونده بودتا اینکه یه روزبه فکرافتادبرای امرارمعاش تخم مرغ بفروشه واسه همین رفت بازار و۱...
  • *پیراهن سفید* پیراهن سفیدم را پوشیدم آرزوی پوشیدنش را نداشتم عاشق سفیدی اش بودم باید بیشتر مراقب باشم سفید رنگ حساسیست زود لکه می گیرد با کوچکتر...
  • یاد... در سکوت تو را به یاد می آورم در غربت تویی که در یادم می مانی در دلتنگی ها در غم در رنج در بیماری و درفقر ...بازهم تورا به یاد می آورم! ...
  • سوار اتوبوس كه ميشوم از همان اول پيرزني مچاله و ريزنقش توجهم را جلب ميكند . نميخواهم كمي آنطرفتر بروم . دوست دارم نزديكش باشم . موهايش سفيدند و چشمهايش ...

اکیپ فرهنگسرا

  • سلام امروز دیگه واقعا پر انرژی ام صبح امروز بالاخره پایان نامه تموم شد تحویل دادم و نمره اش رو هم گرفتم.اولش که صبح رفتم جلوی در اتاق استادم چند تا دیگه...
  • دخترکی که باپدرفقیرش زندگی می کردیک روز جعبه زیبایی که آنراکادوپیچ کرده بودبه عنوان هدیه تولدبه پدرش داد.مردآنراباخوشحال تمام بازکرد اما داخ جعبه هیچی نب...
  • (فرانکو)بهترین هفت تیرکش تگزاس محسوب می شد.این راهمه می دانستند.اما فقط1نفردراین شهروجودداشت که می دانست فرانکوسریعترین هفت تیرکش نیست!آن1نفرهم (مانوئلا)...