نظر سنجی

(برای نیما)
یه سوال:
اگه بخواید بهترین فیلم زندگیتون رو اسم ببرید اون چه فیلمیه و چرا؟
توضیح:
1. منظورم از چرا اینه که چه مشخصه ای (از سکانس خوب گرفته تا داستان فیلم یا بازی خوب یه بازیگر و ...) باعث شده از فیلم خوشتون بیاد.
خواهش:
لطفا بی حاشیه و گیر دادن به صورت سوال یا اشکال در نظر سنجی فقط یه فیلم معرفی کنید و بگید چرا و به خصوص نگید که نمیتونید یه فیلم خاص رو از بین اینهمه فیلم انتخاب کنید.
(به قول زودیاک) یه ضرب المثل لهستانی هست که میگه: یه کم با ما را بیاید.
نانوشته:
قبل از اینکه سوال اصلی رو مطرح کنم این سوالا وجود داشت که هر کی نتونست به سوال اصلی جواب بده میتونه یکی از این دو تا فرض رو انتخاب کنه و بهش جواب بده.
دو تا فرض میتونه بیربط باشه:
1. فرض میکنیم یکی از کره مریخ اومده و از ما میخواد یه فیلم خوب بهش معرفی کنیم. چه فیلمی بهش معرفی میکنید؟ و چرا؟
2. فرض میکنیم یه روز از عمرمون باقی مونده و ما میخوایم فقط یه فیلمی که خیلی دوسش داریم رو دوباره برای آخرین بار ببینیم. چه فیلمی رو انتخاب میکنید و چرا؟

ترس

جدیدا ( به طور جدی تر امشب) یه ترسی کل وجودمو فرا گرفته.
میترسم همه دوستای مجازی و همه اونایی که تو این دنیای مجازی باهاشون ارتباط دارم، یهو دیگه نباشن.
نمیدونم چطوری؟!!
مثلا یکی یکی دستگیر شن و دیگه ننویسن.
یه جور ترس از تنهایی توی دنیای به این شلوغی.
مثل تنها و پیاده بودن وسط یه خیابون بزرگ چند طرفه.
همه ماشنا بوق بزنن و به سرعت ازکنارت رد شن.
یا مثلا بمیری و روحت بین مردم سرگردان باشه. هرکاری کنی نه ببیننت و نه صداتو بشنون.
یه ترس مجازی!

یخ

وقتی هوایی که از دهنت میخواد بیرون توی حلقت تبدیل به برفک میشه.
وقتی گوشات از زیر دو لای شال گردن از سرما سرخ میشه.
وقتی پاهات انقدر یخ میزنن که بدون اینکه خبس بشن احساس خیسی میکنی.
وقتی کلید در خونتون یخ زده و نمیچرخه.
وقتی دستات انقدر از سرما درد میکنن که قدرت فشار دادن زنگ درتونو نداری.
وقتی از سرما مجبوری همه صورتتو بپوشونی و فقط دو تا چشم ازت دیده شه.
وقتی آب توی همون دو تا چشت هم داره کم کم یخ میزنه و چشاتو میسوزونه.
وقتی میرسی کنار بخاری تازه دست و پات تیر میکشن و درد میکنن.
وقتی برف میباره.
وقتی میشنوی تلوزیون طبق معمول هر سال اسم شهر کوچیک و دور افتاده تورو میگه به عنوان سردترین شهر ایران.
وقتی دما کم کمش منفی شونزده درجه شده.
چطور میتونی بگی برف قشنگه؟
.......................................
نا نوشته: تازه هنوز من یک معلم نشدم در این باره. مدرسه خودش یه سمفونی بزرگ از یه درد میشه؛ سرما. به خصوص اگه دولت خدمتگذار دو سال باشه که اون مدرسه جدیده رو افتتاح نکرده باشه و شما هنوز مجبور باشید تو این مدرسه خرابه کار کنید.

زن

من با یک مرد دست دادم.
امشب شنیدم که او هفته پیش در استخر بوده.
وقتی شنیده که سانس قبل از آنها زنانه بوده،
حدود 3 لیتر از آب استخر را با ولع تمام خورده.
من شرمنده ام از اینکه یک انسانم.
او یکی از بسیجی های رده بالاست و همیشه صف اول نماز جمعه را اشغال کرده است.
من معذرت می خواهم که یک مردم.
او چند روز به خاطر چرک گلو مریض شده.
من خجالت می کشم نفس بکشم.
من دستهایم بو می دهند.
من شرم دارم از آب...

کفش‌هایم

کفش‌هایم گم شده بودند.
دیگر کار هر سالم شده بود. محرم که می‌شد من یک جفت کفش نو گم می‌کردم. بدبختی همیشه هم چند روز مانده به محرم کفش‌هایم نو می‌شدند.
مادرم می‌گفت تو نذر کرده‌ای هر سال یک جفت کفش به کسی که دوستشان دارد بدهی. خوب نیتی کن که ثوابی هم ببری.
2 سال پیش آن کتانی‌های نوام را که از ترس رویش نشانه هم گذاشته بودم از پاهای یکی از همسایه‌هایمان در آوردم. سه چهار روز بعد از گنم شدنشان پوشیده بود در کوچه. رفتم جلو و گفتم مشهدی تقی این کفش‌ها مال من است.(البته به ترکی) با تعجب گفت اِ اِ اِ! کفش‌های خودم را دزدیده بودند من هم اینها را پوشیدم. بگذار بروم دمپایی بپوشم و اینها را برایت بیاورم.
دو سالی است دیگر در ماه محرم مسجد نمیروم اما نذرم را تمام کمال ادا می‌کنم.
داخل مترو که میروم یک کیف پول نازنین از آن مارکدار‌ها با همه‌ی پول و کارت‌های بانکی و شناسایی و ویزیت، نذری می‌دهم.
هر سال هم مبلغش دوبرابر می‌شود.
آخر تورم را حساب می‌کند.
لا مذهب!

آثار بچه‌هایم 4: پرواز

گلزار اکرادی، کلاس دوم راهنمایی مدرسه استقلال روستای آهارمشکین.
موضوع انشا برای امتحان سه تا بود که او این را انتخاب کرده بود:
الف: اگر فقط یک بار می‌توانستم پرواز کنم...
این فکر در ذهنم بود که اگر فقط یک بار می‌توانستم پرواز کنم چه کار‌ها که نمی‌کردم می‌رفتم به بالاترین قله کوه‌ها و از آن‌جا هر جای زمین را می‌توانستم ببینم. از پرواز کردن در اوج آسمان زیبای خداوند لذت می‌بردم و روی شاخه‌های زیبای باغ‌های اهالی روستایمان می‌نشستم و از نواحی سردسیر به نواحی گرمسیر مهاجرت می‌کردم و موقعی که مهاجرت می‌کردم و برای خود آذوقه جمع‌آوری می‌کردم تا موقع برف و کولاک دچار مشکل نشویم و موقعی که بهار می‌آمد خود را آزاد می‌کردم و بر باد نسیم بهاری که می‌وزد درآسمان بهاری روستایمان پرواز می‌کردم و خودم را از هر چه غم در این دنیا بود آزاد می‌کردم طوری که یک لحظه یک ذره‌ای هم غم در روح و جسمم نبود در آسمان پشتکی میزدم و بال‌هایم را در آسمان باز می‌کردم با سرعت متوسطی پرواز می‌کردم و می‌رفتم به کوه‌های دماوند و اورست و هیمالیا و ... و از دیدن آن‌ها لذت می‌بردم و هیچ وقت هم دوست نداشتم خانواده‌ای داشته باشم چون اگر خانواده داشتم مشکلاتی هم در ذهن و روحم بود که موجب می‌شد من نتوانم خوب پرواز کنم و موقع پرواز من سعی می‌کردم با هیچ پرنده‌ای در حال پرواز تصادف نکنم و امیدوارم روزی شود که واقعا همه‌ی ما‌ آدم‌ها بتوانیم با پرواز کردن در اوج آسمان از غم و اندوه زندگیمان رها باشیم.
.
......................
عمونوشت: برای گلزار و تمام گزار‌های دیگر آن روستا:
چه خوب که توانستم برای چند دقیقه‌ هم که شده، وسط امتحان انشا، پروازت را مراقب باشم.
می‌خواستم حداقل چند دقیقه پرواز کنی و به غمی که روح و جسمت را لحظه‌ای رها نمی‌کند فکر نکنی.
میدانی؟ وقتی آن پشت می‌نشینی و وسط درس به نقطه‌ای خیره می‌شوی، راحت می‌فهممت که همان غم، همان درد -که البته هم در جسمت هست و هم در روحت- چطور دارد دخترک کوچک مرا در خود می‌پیچاند.
بامن از پرواز گفتی اما ای کاش می‌توانستی همین چند دقیقه درد خانواده را فراموش کنی. اینکه نمی‌گذارند پرواز کنی، اینکه به جای آنکه پناه‌گاهی برایت باشند که بعد پرواز آرام در آن فرود آیی، دردی شده‌اند که در همین پرواز چند دقیقه‌ایت نیز رهایت نمی‌کند، مشکلاتش.
من بسیار ضعیف‌تر از آن بودم که بتوانم یاریت دهم.
شرمم باد.
میدانی؟ برایم سخت است که باور کنم همه‌ی این‌ انرژی که تو داری سال بعد، بعد از تمام کردن دوران راهنماییت، برای خانه‌داری و آشپزی و کنیزی و درد و رنج بیشتر خانواده‌ای بدتر از خانواده خود خرج خواهد شد. آن هم با اجبار.
برایم سخت است حتی قدم زدن در کلاسی که دخترکم در آن وقتی به پرواز فکر می‌کند، آرزوی بی خانواده بودن هم در سرش وول می‌خورد.
تنها همین کار را توانستم برایت بکنم.
چند دقیقه پروازت را به تماشا بنشینم.
.................................
خونه بقلی: این انشا شاید نا‌مربوط به این نوشته زیبا نباشد.

من یک معلمم 9: شعار

در سوال 3 امتحان انشای سال دوم راهنمایی مدرسه راهنمایی روستای آهارمشکین از بچه‌ها خواسته‌ام 3 شعار بنویسند.
اولا که همه وقتی خواسته‌اند از رهبر شعاری بنویسند نوشته‌اند:
الله اکبر خمینی رهبر.
خیلی‌ها هم شعار‌های مشترکی نوشته‌اند.
ولی در میان آن‌ها چند‌تایش برایم جالب بود:
-خونی که در رگ ماست، خمینی رهبر ماست.
- مردم.
- ما می‌میریم ولی نمی‌گذاریم ظلم بشه.
- استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی ایرانی.
- دانشجو می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد.
- حسین حسین شعارشون، تجاوز افتخارشون.
- الله اکبر.
.....................................
همراه نوشت: این روستا یکی از روستاهای دور افتاده است که جاده‌اش هم تازه آسفالت شده.

درخواست

د نامردا دهنم صاف شد انقد اومدم تو وبلاگاتون نظر گذاشتم.
خوب نظر بدید دیگه.
شونصد جا رفتم گدایی نظر. ولی هیچکدومتون نظر نمی‌دید.
آخه 7 تا هم شد نظر؟؟!

آثار بچه‌هایم 3: عاشورا

به نام خدا زهرا محرمی (زهرا محرمی، سال اول راهنمایی، روستای آهارمشکین)
درباره عاشورا حسینی هر چه می‌دانید بنویسید؟ من انشایم را با نام و یاد خداوند مهربان آغاز می‌کنم. در عاشورای حسینی همه‌ی مردم سیاه می‌پوشند و در دور مسجد سینه می‌زنند. وقتی که عاشورا و تاسوعا شد تبل و زنجیر می‌زنند و نوحه می‌خوانند و بعضی از جوان‌ها تبل‌های بزرگی را بر‌می‌دارند و آن را می‌زنند و بعضی‌ها زنجیز می‌زنند و بعضی‌ از زنان و مردان روستا نزری می‌دهند و بعضی‌ها در خانه‌ها می‌روند و حلیم پخش می‌کنند و بعضی از مردم هم چای نزری می‌کنند.
.........................
پ.ن1: قسمت‌های رنگی را نویسنده بعدا به انشایش اضافه کرده بود.
پ.ن2: غلط‌های املایی مال نویسنده است. در متن هیچ نقطه‌ای وجود نداشت.
ژ.ن3:‌ من معلم انشای آنان نیستم‌ها. این موضوع انشا کار من نیست.
.........................
بی ربط نوشت1: این مطلبم همچنان دارد تکمیل می‌شود.
بی ‌ربط نوشت 2: مطلب قبلیم را لازم نیست کسی بفهمد. نظر هم ندارد.
بی ربط نوشت 3: ممنون از اقیانوس که لینکی برای درست نوشتن فاصله مجازی در وبلاگش گذاشت.

...

اول دوم
اول دوم سوم
اول دوم سوم چهارم
اول دوم سوم چهارم پنجم
اول دوم سوم چهارم پنجم ششم
اول دوم سوم چهارم پنجم ششم هفتم
یه لحظه واستا
ما داریم کجا میریم؟!!
داشتم میگفتم
اول دوم سوم چهارم پنجم ششم هفتم هشتم
اول دوم سوم چهارم پنجم ششم هفتم هشتم نهم
خلاصه که...
ای وای خون
خون؟
داشتم میگفتم خلاصه...
این کی بود؟
بدبخت شدم.
شلوغه
بازم خون
ببخشید
اه اعصابمو خورد میکنه
بیخیال
هر چی تو بگی
فقط ...
خدافظ

درباره من

عکس من
سلیمان محمدی گوندره
شبیه به همون عروسکه شدم. اصلا فکر میکنم تبدیل به خود اون عروسکه شدم. همون عروسکی که همه عموفیروز صداش میکنن.
مشاهده نمايه کامل من

بشنوید